Loading...

04/01/08

چادر


از اتوبوس پیاده شد و پیچید داخل یک کوچه، با عجله چادرش را از کیفش بیرون کشید و انداخت سرش، خواست راه بیفتد دید زنی سرش را از در خانه بیرون آورده و با تعجب به او نگاه می کند، از کنارش که گذشت زن زیر لب گفت: به حق چیزهای ندیده! برگشت تا بگوید به تو مربوط نیست، فکر کرد بی ادبی ست، خواست به راهش ادامه بدهد که ناگهان زن گفت: بیچاره پدر مادراتون که نمی دونند وقتی میاین بیرون چی کار که نمی کنید؛
خسته بود نمی خواست جوابش را بدهد وگرنه بهش می گفت بیچاره بچه هاتون که باید برده وار از شماها اطاعت کنند وگرنه دشنام و کتک شام شبشونه؛
*

یک ماه از شروع کلاس ها می گذشت، فکر می کردم هر دو چادری اند، از دانشکده که آمدیم بیرون راه افتادیم سمت ولی عصر، نزدیک سه راه تخت طاووس رفتند تو یه کوچه بن بست و چادرشان را از سر برداشتند و گذاشتند داخل کیفشان. تمام راه با خودم فکر می کردم چه شجاعتی داشتم که وقت مصاحبه شلوار جین پوشیده بودم و یه کفش کتانی پام بود؛
*

نزدیک خانه بودند وقتی مادرش از داخل کیف چادرش را بیرون کشید و گذاشت روی سرش، هاج و واج ایستاده بود و مادرش را نگاه می کرد؛
دخترک: چادرت رو فراموش کرده بودی؟
مادر: بریم، این چیزها به تو مربوط نیست، به بابات چیزی نمی گی، وگرنه
دخترک: وگرنه چی؟
مادر: وگرنه اون عروسکی رو که می خوای برات نمی خرم؛
دخترک : فردا می خری؟
مادر: آره به شرطی که به بابات چیزی نگی؛
دخترک دیگر چیزی نگفت، داشت فکر می کرد اگر باز هم مادرش او را به سینما برد و چادرش را فراموش کرد قول خریدن چکمه هایی مثل چکمه های قرمز براق هم کلاسی اش را از او بگیرد؛

8 comments:

Anonymous said...

دردناک بود
من قلم شما رو خیلی دوست دارم
در مورد اینکه چرا نمی نویسم
حالم این روزها خوب نیست

حميدرضا سليماني said...

نمي‌دانم چرا ياد روزي افتادم كه رفته بودم سينما
از كنار گيشه چند كارت‌پستال هنرپيشه‌هاي هندي را خريدم
توي راه هي از جيبم بيرون مي‌آوردم و نگاه‌شان مي‌كردم
خانه كه رسيدم دايي‌ بزرگ‌ام عكس‌ها را ديد
از دستم گرفت و با بي‌توجهي به بغض توي گلوم آن‌ها را پاره كرد
تا صبح با چشم‌هاي باز به ستاره‌ها نگاه مي‌كردم و براي پاره شدن عكس‌ها غصه ‌خوردم
حالا سال‌ها از آن روز گذشته
اينترنت پر از عكس هنرپيشه‌هاست
اما هيچ‌كدام
آن عكس‌هاي سياه و سفيد نمي‌شود
«ويرو» روي موتورسيكلت روي شانه‌هاي «جي» نشسته بود و سوت مي‌زد
عكس‌هاي فيلم شعله بود، يادش بخير


راستي فروغِ خوب، سال‌نو بر تو فرخنده باد

Anonymous said...

shoma tazeh fahmidiid ke hadi khojinian ghati kardeh.... baba che sabri darin taraf fekr mikone ke kafka va sadegh hedyat normal boodan ....hamey mardom divooneh......az ingoor adamha to iran ziyadan.....hala ham ke be kharg oomadan ba in free veb logah to dasteshoon... vay chi misheh be tamam doostan ke be mikhan komak konoan lotfan avvsl bekhonid badan link bedid vagarna khosha behale mollaha.....

Anonymous said...

سلام فروغ جان ما یک همکلاسی داشتیم که وقتی از کوچه مان بیرون می آمدیم چادرش را باز می کرد و توی کیفش می گذاشت و موقع برگشت دوباره سر کوچه چادر به سر می کرد .
شهربانو

کامیار said...

سلام،بابت تبادل لينك هم مواففم.لينكتون را اضافه كردم
سال نو خوبي پيش رو داشته باشيد

فروغ said...

حمید رضا عزیز
زندگی همه ما پر است از خاطراتی این چنین.خاطراتی که هرگز از صفحه ضمیر ذهن پاک نمی شوند، من هم یادمه، ده سالم بود، یک بار چند شعر عاشقانه از کتاب شعر کارو روی برگی نوشته بودم و نقاشی کرده بودم که خواهرم که فقط چهار سال ازم بزرگ تر بود و اصلا تعصبی روی این قبیل شعر ها نداشت اونارو دید و گفت اینا چیه نوشتی؟ بعد هم همه رو گرفت و پاره کرد، صرفا به خاطر این که به نظر او واسه این حرف هاهنوز کوچیک بودم
من ترسیده بودم و احساس گناه می کردم



شهربانو جان
محدودیت نیز حد و حصار و اندازه دارد، هنگامی که بی حد و حصر شود آدمی طغیان خواهد کرد،آبرو، سنت، فرهنگ، آداب و رسوم، علایق، عدم دانش صحیح، همگی در این طغیان ورزی غلط
سهیم اند

کامیار عزیز
مرسی ، تو هم سال خوبی در هلند داشته باشی

sara said...

yade kafe rooye aab oftadam...

sara said...

be chizi motaghed nabashio majboor be anjamesh bashi... ehsase tanafor be adam dast mide!

Post a Comment