23/12/2008

جهان من همه آن چیزهایی است که تصورم را بال و پر می دهد، چگونه می توانم در دنیای تو زندگی کنم در حالی که تصورم از دنیای خود اندک است؟ به آن بیندیش که منتهای تصورت است، نه به قدر و اندازه دنیای من بلکه به قدر و قیمت آن چه باید باشد. جهان من هر چه برای تو بزرگ باشد به بزرگی تصور تو نیست، همواره بکوش تا بزرگ و پهناور شوی در وسعت دید و عمل به قدر کفایت، نه آن چه که تو را خوشنود می سازد بلکه همان که در جوهره خویش، خود و دیگران را خوشنود می سازد، دیگران، حتی آن ها که تصوراتی باطل و غلط دارند

19/12/2008

ترانه هایم را سروده ام
لباس سپیدی به تن کرده ام
گیسوانم را شانه زده ام
...
تمام شب راه خواهم رفت
و
در میان ازدحام شب تاب ها
سرانجام
راه خانه ات را پیدا خواهم کرد

14/12/2008














از ایران برگشتم، مثل همیشه دیدن شهر و وطن بی نظیر بود، آسمان آبی شهرم می درخشید و طعم زندگی داشت، صدای سوت شبگرد محله ای در آبادان که با هر دم و بازدم خود در دهنی سوتش، لذت نوشاندن وعدهً خرید عروسک دخترکش را به او می چشاند مرا به وجد می آورد، تلاشی برای زنده ماندن. شب ها، پشت پنجره، زنی موهایش را شانه می کرد، آن طرف تر پیرمردی در بستر بیماری خود درد هزار بدن بیمار را به حقارت می کشید، کسی لباس سیاه پوشیده بود، دختری مانیکور زده در خیابان می دوید، هنگامی که خم شدم تا نارنگی های ریخته مرد را برای او جمع کنم یکی از آن طرف کشان کشان آمد تا نارنگی ها را بو کند، دیدن شکستن آن همه غرور به یغما رفته لذتی نداشت، تا روی برگرداندم ، آدم هایی را دیدم، مست و بی پروا در پی آشیانه ای، زیر آسمان شهر یا در سایه سار درختی، برف اگر ببارد خیلی خوب می شود، عاشق ها با قلب خود زمین را گرم می کنند، آن وقت تمام زمین شهر پر می شود از آه عاشق هایی که خانه ندارند
ساعت نه صبح است، سه روز است که برگشتم، سکوت سنگینی در این اطراف حاکم است، ماه کامل در آسمان دیده می شود، صدای تیک و تاک ساعت های دیواری اتاق نشیمن گویا درصددند تا تمام سکوت زمین را در این بخش از جهان ببلعند، این جا قطعاً دیگر ایران نیست، صبح ها قبل از این که چشم باز کنم، قار قار کلاغ ها و جیغ های کشدار طوطی های حوالی خانه مرا بیدار نمی کنند، دزد گیر موزیکال آقای پازوکی را هم دیگر صبح اول صبح نمی شنوم، دیگر صدای تک و توک رفتن بچه ها به مدرسه، که هنوز هوا سرد نشده بود خودشان را در شال و کلاه پوشانده بودند را ندارم، سه روز است که صبح ها هیبت مادرم را پشت میز صبحانه یا سرگرم کار خانه در آشپزخانه ندارم
باز هم صبح است، ساعت نه، ماه کامل و روشن و زیبا در آسمان می درخشد، هوا بسیار سرد است، تب آنفولانزای بی رحم سرانجام امروز دست از سرم برداشت، باران نمی بارد، هوا ابری و سنگین است، خورشید صبح آسمان تهران طعم گس زنده بودن را به دنبال داشت، ماشین های فراوان، آدم های گوناگون اما این جا همه چیز فرق دارد حتی من
مهربانه هایم همه تقدیم تو، خوانندهً متنم

16/11/2008

من هنوز ايرانم
جاي همه دوستان خارج از وطنم سبز

04/10/2008

دوستان عزیزم سلام و به امید دیداری دوباره
_____________________
روزها می گذرند، شب ها پی در پی جا عوض می کنند، ابرهای آسمان خودنمایی می کنند، ماه پیدا و گاه پنهان می درخشد، خورشید زرد فام، مهربانانه تسلی می دهد، باران می بارد و نیمی از سخاوت خود را به زمین می بخشد، پاییزی دوباره، فصل همه یادداشت های نیمه تمام جوانی، نوجوانی زودگذر، چراغ ها، سوسو زنان در دور دست خیال شب، پنداری گیسوان دخترکی را می بافند که چشمهایش، تنها صدا را می شناسد، وطن برایم همیشه یادآور دلبستگی ها بوده، شیرین ترین و دلپذیر ترین خاطره های عمرم و مهربان ترین حس عمیق دوست داشتن؛ چشم هایم را می بندم و تمام جان و روحم را به میزبانی آسمان ایران می سپارم؛

23/09/2008

چند ثانیه از زندگی آتیه

__________________


باد آخرین روزهای پائیزی، درخت های چنار حاشیهً پیاده رو میدان" بهارستان" را سخت به تکاپو وجنب و جوش واداشته بود. انبوه جمعیت در میدان موج می زد و راننده اتوبوس ها به ردیف در جایگاه مخصوص خود سرگرم سوار و پیاده کردن مسافرها بودند؛ هنگامی که " آتیه " از اتوبوس پیاده شد، باد سردی، دانه های برف را پاشید به صورتش، خودش را به سرعت به داخل یکی از کوچه های متصل به خیابان "ظهیرالدوله" انداخت و "غلام رضا" را گذاشت زمین، یکی از دست های پسرک را محکم در دست گرفت و کیف کوچکش را در دست دیگرش جابجا کرد؛ از میدان بهارستان تا مدرسه "خزائلی" ، پیاده حدود ده دقیقه راه بود؛
وقتی وارد مدرسه شد، بچه ها در کلاس بودند. سه ماه از شروع کلاس ها می گذشت اما غلامرضا هنوز عادت نکرده بود تا بدون مادر در کلاس تاب بیاورد، نابینایی او مادر زادی بود و فضای تاریک اطراف، او را بی حوصله و بهانه گیر کرده بود؛ آتیه بنا به سفارش معلم به همراه غلامرضا به کلاس می رفت و همراه او در کلاس می نشست تا غلام رضا بتدریج با محیط مدرسه انس بگیرد؛
آتیه وقتی وارد کلاس شد به معلم کلاس سلام گفت اما او را سرگرم صحبت با یکی از شاگردان دید، آتیه با خودش فکر کرد از بس رفته و آمده دیگر حضورش نزد معلم، بی رنگ و کم اهمیت جلوه می کند. غلام رضا را روی یکی از صندلی ها نشانید و خودش هم جایی برای نشستن پیدا کرد. مجله " زن روزی" را که از دیروز خریده بود و فرصت خواندنش را پیدا نکرده بود از داخل کیفش بیرون آورد و هنوز ورق نزده بود که معلم غلام رضا را بالای سرش دید، بلند شد و دوباره سلام گفت، این بار خوشحال شد چون پاسخ سلامش را گرفت اما این خوشی دوامی نداشت چون معلم به او گفت بهتر است که غلامرضا فقط در هفته دو روز را به مدرسه بیاید تا نظم کلاس زیاد به هم نریزد. آتیه بی چون و چرا پذیرفت و با بغض بلند شد، یادش افتاد که مادرش امروز قرار است آش نذری بپزد و کلی کار دارد، می رود کمک مادرش، معلم هیچ اصراری در ماندن همان روز غلامرضا در کلاس نکرد، آتیه دست غلامرضا را گرفت و به معلمش گفت که به آن ها اطلاع می دهد که چه روزهایی غلامرضا را به مدرسه خواهد آورد، سپس تشکر کرد و از کلاس بیرون آمد؛
یک چیزی مانده بود توی گلویش که نه بالا می رفت و نه پایین، یک چیزی که داشت باد می شد توی تنش، توی حیاط مدرسه، غلامرضا گریه کرد و از آتیه خواست تا او را بغل کند، آتیه او را با عشق هر چه بیشتر در آغوش گرفت و حفره خالی چشم های بدون حدقه او را بوسید؛ هنگامی که از مدرسه بیرون آمد خنکی هوا حالش را جا آورد، همان لحظه نگاهی به آسمان انداخت، آسمان آبی بود، بغض گلویش ترکید و اشکش سرازیر شد، آفتاب صبحگاهی با درخششی وصف ناپذیر می درخشید و هوا بوی زمستان داشت؛
____________________________________________________________

17/09/2008

با دلخوری نگاهی به زن انداخت، عصایش را در دستش جابجا کرد و نایلون گوشت را از روی پیشخوان برداشت و زیر لب از مرد فروشنده خداحافظی کرد و از قصابی بیرون آمد؛
دقایقی بعد صدای زن را پشت سر خود شنید: آقا من منظوری نداشتم، باور کنید قصد توهین نداشتم. ساکت و مغرور دوباره نگاهی به زن انداخت و بدون پاسخ به سمت خانه اش رفت؛
در راه خانه صدای زن در گوشش می پیچید: آقا شما این گوشت ها را می خورید؟ همه اش چربی و پوست و استخونه! جلو حیوون بندازید قهر می کنه! آمده بود دهان باز کند برای گربه ام گرفتم که قصاب پیش دستی کرده بود و گفته بود: تیمور خان گربه هم نداره که بخواد براش گوشت بگیره، اگه می خواست بهش می دادم؛ فروشنده اگر حرفی نمی زد بهتر بود اما ادامه داده بود: هر چی پول بدی همون قدر آش می خوری؛
در خانه را که باز کرد گربهً همسایه میو میو کنان به طرفش آمد و خودش را به پایش مالید، تعجب کرده بود، بیاد نداشت که این گربه لاغر و مردنی قبلاً چنین کاری کرده باشد، نگاهی به تکه گوشت داخل نایلون انداخت، بدون تاًمل گوشت را گذاشت مقابل گربه و همان جا کنار دیوار رو به آفتاب نشست و سرگرم تماشای گربه شد که چطور با حرص و ولعی سیری ناپذیر، گوشت ها را با چنگ هایش محکم گرفته و با صدایی که از ته حلقش بیرون می آمد، می بلعید؛

14/09/2008

کنار همه خانه های دنیا، خانه رویایی من از همه زیباتر است؛ متعلق به "کسی" ست که نمی شناسمش اما با من مهربان است، کسی که نشانی آن جا را بهتر از من می داند. خانه رویایی من شبیه به هیچ خانه ای نیست. در زمان لازم آن جا می نشینم و منتظر می مانم؛ آرام و بی صدا و بدون خستگی، با طماًنینه خاصی از راه می رسد، از راهی دور می آید، می دانم؛
***
احساس همواره ساده ترین راه را انتخاب می کند، می بیند و می شنود. خورشید می درخشد و باد، بی هیاهو سحرآمیز ترین موسیقی فصل را می نوازد و آقتاب گردان های باغ "دلگشا" را در هوا می رقصاند. نردبانی ست آن جا به بلندای آسمان که هیچ گاه از آن بالا نرفته ام؛ در آسمان خبری نیست، زمین را با تمام شعفم از زندگی در آغوش می کشم، همان که مانند مادری عمیقا دلسوز، سال ها تحملم کرده است، سنگینی پاهایم و دویدن های مکررم را، آسمان را ندیده ام، زمین مام من است؛

10/09/2008



از پشت همه دیوار های عالم صدای تو را می شنوم وقتی پنجه می کشی به روی احساسم
حتی اگر در این شهر فرنگی تنها نباشم
***
نارنج ها؛ گردنبند های خشکیده گل برگ های شکوفه باغ دل گشا
کجاست آن باغ؟
باغ مهربانو
روی نقشه این جهان باغی ست که خیلی کوچک است
اما درخت نارنجش می تواند کهن ترین درخت نارنج این دنیا باشد
همیشه منتظر است مهربانو
کوچک است
قلبش مانند دریا وسیع
دست هایش حنا دارد
چارقدش تمیز است
مردمک چشمانش سفید
آتش چشمانش را از او گرفته است
آتش، مردش، فرزندش، پدرش، مردمان سرزمینش را از او گرفته است
برایش گردنبند درست کرده ام
روی تختی از مخمل سبز
نشسته است
شکوفه های نارنج را از پشت می غلتانم به دور گردنش
بر می گردد
تویی؟
خاموش نگاهش می کنم
آتش نیستم من
دستش را دراز می کند تا لمسم کند
خودم را عقب می کشم
نمی دانم چرا؟
دوباره می گوید
فروغ؟
طاقت نمی آورم
خودم را می اندازم توی بغلش
و می گویم
مهربانو کاش مرا می دیدی
می بینمت دخترکم
رد عطر نارنج ها را که می گیرم تا زیر درخت
تو را می بینم که آن جا نشسته ای




***
(همه بهارهای کودکی ام زیر آن درخت نارنج سپری شد)

04/09/2008





این که فکر کنی بیشتر از دیگران می دانی و بزرگی سخت در اشتباهی، هر کس به خودی خود و بسته به میزان فراخور و توانایی اش بزرگ است و می داند؛ تنها موضوع این است که تو او را کشف نکرده ای؛

*
احساس ناتوانی می کنی؟ همه آن چه درتوانت است را بکار گیر تا این حس را در خود از بین ببری، این حداقل کاری ست که در مرحله اول صعود خود می توانی انجام دهی؛

03/09/2008





نیمی از جولای را باران بارید
امروز باران می بارد
تمام ماه اگوست باران بارید
سپتامبر از راه رسید
هنوز باران می بارد

30/08/2008







پیتچو، گوریل ماده ای ست که در جنگل های آفریقای مرکزی بدنیا آمده است. هنگامی که پیتجو یک ساله بود ، شکارچی ها مادرش و همه اعضاء خانواده و گروه شان را کشتند؛ پیتجو چون بسیار کوچک بود و نمی توانستند گوشتش را بفروشند او را از اعضاء گروهش جدا کردند و تو گویی سگ یا گربه یا پرنده ای را به معرض فروش بگذارند او را فروختند. این بچه گوریل ماده یک ساله، بعد از دیدن صحنه مرگبار کشتار مادر و اعضاء خانواده، سخت بیمار شد و ایجاد خال های پوستی و ریختن ناگهانی موهای بدنش یکی از عوارض آن بود؛ می گویند گریه این حیوان در طول شبانه روز قطع نمی شد و جیغ های گوش خراش می کشید
قلب شکسته پیتچو کوچک در مرکز نگاهداری حیوانات پس از گذشت نود روز التیام پیدا کرد و سرانجام هنگامی که او را در یک گروه یازده نفره جدید جای دادند، زندگی عادی خود را دوباره از سر گرفت.
این زندگی تاًثر بار میلیون ها گوریل در روی زمین است. کشتار همچنان ادامه دارد و به نظر یکی از کارشناسان حیات وحش اگر این وضعیت تغییر نکند، در غرب جنگل های افریقا دیگر اثری از گوریل ها نخواهیم دید و به زودی نسل شان از بین خواهد رفت؛

25/08/2008



Photo by: David Behrens




زمان از دستم می رود، شبانه روز را گم می کنم، سیاهه های کاغذ به ریشخند تعظیم می کنند، پا روی پا، لم داده اند و تمام رطوبت زمین را نفس می کشند؛ کتاب خانه کوچک من در خارج از وطن مهربانی را از یاد برده است. قلم های رنگی دامن های بلند نارنجی پوشیده اند، زن داخل قاب مات زده نگاه می کند، صدای قهقهه اش در گوشم می پیچد. ماه بر می تابد، درد موذی و مزمن لجام گسیخته می تازد، می دوم تا خیابان، مه زده هوا را؛
کوکویی تنها می خواند، کو...کو.........کو... کو

17/08/2008




زبان سکوت را خوب نیاموخته ام که اگر آموخته بودم در این روزها که سرمستم هیچ نمی گفتم
وطن مرا باز به نام می خواند
فروغ

07/08/2008

دستش را گرفت به دیوار و بلند شد، نگاهی به دور و برش انداخت، زنی با کالسکه از دور می آمد، تصویرش تار و روشن می شد، زن راه خود را کج کرد و داخل کوچه دیگری پیچید، زنی دیگر پرده اتاقش را کشید، او را دیده بود؟ جغدی بالای سرش می خواند، همیشه فکر می کرد آن ها فقط شب ها می خوانند، باران شروع به باریدن کرده بود، خانه کجا بود؟ یادش نمی آمد، یادش نبود صبحانه چه چیزی خورده بود؟ تنها کسی را که بیاد داشت هرمز بود! دست به جیب برد، کلید سر جایش بود اما خانه را نمی دانست کجاست. هرمز کیست؟ پدرش؟ برادرش؟ دوستش؟ تلفن همراهش را روشن کرد و روی زمین ولو شد، سر گیجه داشت، اگر به اورژانس زنگ می زد، می آمدند و او را می بردند و به او می گفتند که خانه اش کجاست. شماره اورژانس را فراموش کرده بود؛ تکیه داد به دیوار کوتاه حیاط پشت سرش که پر بود از گلهای اطلسی سفید. باغ خانه شان بزرگ بود اما اطلسی نداشت. مادر بزرگ مریض بود و علف های هرز تمام باغچه را پوشانده بود. شلوارش خیس بود. کی این کار را کرده بود؟ داغ می شد و یک لحظه بعد لرز می کرد. مردی از دور می آمد، نزدیک شد و از او حالش را پرسید؟ جوابش را نداد! مادر بزرگش گفته بود با غریبه ها حرف نزند، مرد به اورژانس زنگ زد. یک نفر این جا افتاده روی زمین. می شنید که مرد گفت این جا خیابان پرنسس است. پرنسس؟ کدام پرنسس؟ خانه اش کجا بود؟
نام: هرمز
سن: 55 سال
متاًهل و دارای دو فرزند
شغل: بیکار
ملیت: ایرانی
زمین سبز بود و آسمان آبی و قلب من شاد. از در بیمارستان که رفتم داخل شنیدم گفتند ایرانیه! گوش هایم تیز شد، به من می گفتند؟ نه، به مردی می گفتند که آن جا خوابیده بود و به آسمان نگاه می کرد. یک مرد ایرانی. دخترش به مانند بهاری که یک آسمان پائیز را در آغوش گرفته باشد دستش را می فشرد؛
و
من اما، دست های خالی مردی را می دیدم که در دورترین نقطه این زمین سبز هنوز منتظر "هیچی" ایستاده بود؛

31/07/2008










STONEHENGE

یک اثر تاریخی مربوط به عصر نو سنگی
که از سه هزار و صد، تا هزار و پانصد قبل از میلاد، در چند دوره ساخته شده است و در "سلز بری پلن" انگلستان بنا شده است؛
در این مکان تاریخی مهم دنیا، تشریفات مذهبی انجام می شده است
سنگ های سترگ با حجم دایره وار نمادی بوده از عالم باطنی و ظاهری آدمی
محققان در یافته اند که هاله ترکیبی سنگ ها قبل و بعد از طلوع وغروب آفتاب تغییر می کند
احتمالاً از این مکان به منظور کارهای رصد خا
نه ای هم استقاده می شده است

Salisbury Plain

29/07/2008




زرد، سرخ، آبی
کلام تو را مرا رنگ کرد
روی موهایم دست کشیدی و برگی از گل برگ شمعدانی گذاشتی میان دفتر خاطراتم
زرد، سرخ، آبی
پیراهن چین دارم را "نفیسه"، به غارت چشمان خود برد
آن روز که همه فریاد می زدند

مرگ بر شاه
کوچه باریکی بود
کرم ها همهً سیب های گلاب کنار دیوار شمالی را خورده بودند

می دانم
بن بست آن کوچه خاطره های تو را ویران می کرد
وقتی آخرین نفس های وفا ریخت روی دامنم
سختی دیوار سیمانی کنار رودخانه و پنجه خونین خشک شده "بهمن"، قلبم را هر روز می کاوید
وقتی می رفتم تا برای مشق های ننوشته ام از بازار، مداد و پاکن بخرم
زرد، سرخ ، آبی

می گذری








خاطرات روزهایی که نجوا می کردی همه آرزوهایت را در کنج اتاق تاریکت، همواره هم نشین لحظه های من است ؛ وقتی مادرت تو را روی صندلی چرخدارت می نشاند و می آوردت کنار در خانه، تا در کوچه هوایی بخوری، لبخند شیرینت را دوست داشتم. با کف دستت در حالی که بی مهابا می خندیدی انارها را می کشیدی دور لب هایت، صورتت اناری شده بود چشم هایت برق می زد، نمی دانم از فرط خنده بود یا مسبب، انارها؛
هنگامی که باد می وزد و دریا تو را می نوازد و باد تو را می فشارد در ساحلی که روزگاری کودکانه هایمان را در شن زارهایش دفن می کردیم، همیشه باز است در آبی اتاق من روبروی خورشیدی که می درخشد و نسیم ملایمی که از سمت دریای" آتلانتیک " می وزد؛ دریای ما آن روزها زیباتر بود، زمانی که بچه بودیم و روی شن های داغ آن می دویدیم تا به ماسه های خیس از آب برسیم و بی پروا جانمان را به آب های سرد و روح بخش "خزر " بسپریم، شن ها، کف پاهایمان را می سوزاند، داغ و تفدیده مثل قلب آهویی که به دام شکارچی افتاده باشد؛


تو آنی، محبوب دقایق شیرین همه آن چه که روزی بودند و در میان این طبیعت زیبا گم شده اند. از کجای این وادی خاکی تو را بیاد بیاورم وقتی در گوشه گوشهً وجودم منزل کرده ای. می بینمت با همان بلوز لی وایز سبزت و شلوار جین مشگی ات در میان پاهای لاغری که راه خود را در میان هزار توی مغزت که هرگز از آن تو نبود گم کرده بودند و من چقدر تلاش کردم تا تو بی مانند باشی در گرما و سرمای این فصولی که آغاز و پایان نداشت؛


سرچشمه همه آن محبت در کلام شیرین تو بود وقتی مادرت را به نام می خواندی و غرق شعفم می کردی. ساده بودم وقتی ندیدم همه روزهای بی تویی را و سفر کردم به جایی که تو را دیگر برای همیشه نداشته باشم. صندلی تو آبی بود مانند همان ماشین کوکی که برای همیشه هم سفر باد شد، باد اگر بگذارد تو همیشه هم سفر او خواهی بود؛

17/07/2008


سهم او یک درخت
با یک آسمان، زمین
سهم من تنها اشتیاق یک رهگذر
در شیب تند یک عبور


---------------------------------------------------------

شهربانو جان، مدیر وبلاگ "زن متولد ماکو"، ممنونم که بیادم بودی و مرا هم به نقل این قصه فرا خواندی، دوستان قصه از این قرار است ؛
وضعیت برق شما چگونه است؟
در این شش سالی که در انگلستان زندگی می کنم دو مرتبه خاموشی داشتیم، دفعه اول مربوط به چند سال گذشته بود، ما در آپارتمان قبلی مان زندگی می کردیم، ظهر بود، پشت کامپیوتر نشسته بودم که دستگاه ناگهان خاموش شد، به فکرم خطور نکرد که ممکن است برق رفته باشد، شک نداشتم که دستگاه سوخته است؛ خم شده بودم و داشتم با سیم ها کلنجار می رفتم که برق آمد، خاموشی، بیشتر از دو یا سه دقیقه طول نکشید؛
خاموشی دیگر زمانی اتفاق افتاد که به این خانه آمده بودیم. سال گذشته، قبل از کریسمس، دوستم عازم سفر بود، یکشنبه بود و آبگرمکن منزلشان ناگهان خراب شده بود؛ این جا روزهای تعطیل اگه سقف خونه تون هم بریزه تعمیر کار پیدا نمی کنید، به هر حال چون عازم سفر بود به منزل ما آمده بود تا دوش بگیرد، هنگامی که در حمام بود ناگهان متوجه شدم برق رفته است، دیوانه شدم، به خودم گفتم الان چه وقت برق رفتن بود، رفتم بالا تا سر و گوشی آب بدهم، خوشبختانه دوستم از زیر دوش بیرون آمده بود اما برق هنوز نیامده بود؛ در همین بین، یکی از همسایه ها در زد و مطمئن شد که برق ما هم رفته است، هنگام رفتن او، سرم را بیرون بردم وخنده ام گرفت، چهرهً همسایه ها دیدنی بود، انگار ترسیده بودند و با تعجب به هم نگاه می کردند، اما من به خاموشی عادت داشتم و مقوله عجیبی برایم نبود! دردسرتان ندهم یک ربع بعد برق ها وصل شد وهمه دوباره در آن یک شنبه سرد بارانی به اتاق های گرم شان برگشتند تا به بازی های کامپیوتری و تلویزیونی شان ادامه دهند ؛
--------------------------------------

...

ولگردها راحتم نمی گذاشتند، یه کم پول داشتم، یه آدم خوب پیدا شد و این بساط رو برام راه انداخت. از اول که این جوری نبودم. بهم آمپول زدن، فلج شدم؛
دستش را می گیرم، خودش را روی زمین می کشد، پاهایش را جمع می کند و با فشار پای راستش روی زمین خودش را به جلو می کشد، یک دستش را به من داده و هنگام راه رفتن، دست دیگرش را مشت کرده و روی زمین می گذارد، چادرش را بسته به کمر و از بس پاهایش را روی زمین کشیده است رنگ جوراب سیاهش زرد شده است، موهایش را از دوطرف گیس کرده و با هر حرکت به جلو، گیس هایش هم با تنه اش به عقب و جلو می روند؛

بیست سالم بود، اول هدایت مرا بیرون کرد، بعد هم غلام رضا. پدرم خان بود و کلی ملک و املاک داشت، هدایت همه رو بالا کشید. پدرم که مرد، هدایت شروع کرد به امر و نهی کردن. منم زیر بار نمی رفتم. یه شب افتاد به جونم و تا می تونست منو زد. صبح فردا هم ساکمو گذاشت دم در و منو از خونه بیرون کرد. چند ماه اول را با عمه ام زندگی کردم اما بعد از یه مدت اونم خیالات به سرش زد که من با شوهرش رو هم ریختم و منو بیرون کرد. بعدش گوشه پارک ها شد خونه ام؛
به چهار راه "گلوبندک" که رسیدیم دستش را از دستم کشید بیرون و گفت: تا همین جا هم خیلی محبت کردی. دستت درد نکنه. برو به کارت برس؛

نگاهی به من انداخت و جعبه های سیگار را یکی پس از دیگری از داخل کیسه ای که دستش بود کشید بیرون و جعبه ها را مرتب و با فاصله گذاشت کنار دیوار؛
...
نامش "بلقیس" بود. می خواهم یک بار دیگر، گیسوانش را شانه کنم و بریزم روی شانه هایش تا هوای جوانی را دوباره نفس بکشد، جوراب هایش را از پایش بیرون بیاورم و با صابون گلنار سبز کنار حوضش آن ها را بشورم و به ساق های خشکیده و نحیفش دست بکشم و روی ناخن های زردش حنا بگذارم، پنداری تمام زخم روزگار در خشونت صدایش جاری بود؛ نگاهش همه فریاد بود و تصویر همهً آن چه که روزگار از او دریغ کرده بود؛




10/07/2008


می توان مهربان تر نگاه کرد؛
تمام خشونت صدای تو در گردی صورتت هاله ای از خود غیرواقعی تو نشانده بود؛
-----------------------------
یک جمله از "گراهام گرین"، نویسنده انگلیسی
.من درهنگام بیداری خواب می بینم نه هنگام خواب

02/07/2008

... فراموشی و عادت نمی شناسد


قفس او زیباست
رنگ دارد
مهربان است
قفس او چند پنجره دارد
جان پناه است
خورشید به آن می تابد و گرم است؛
زیر نور ماه، تکیه به کنج دیوار، می توان کتاب خواند
می توان روی میز خم شد و نامه نوشت، کسی اگر باشد؛
و یا
به آسمان و ابرها و کاج یک سالهً گوشهً باغچه، خیره شد و آواز خواند؛
غروب های بی روح بیرون از قفس
فراموشی و عادت نمی شناسد
دخترک اما
در گوشه این قفس، مدام خاطرات آزادی را از زیر خروار خروار خاک سوخته بیرون می کشد

27/06/2008

روزها مانند برق و باد گذشت و گلی و سوسن در کنار هم بزرگ شدند؛ در یکی از روزهای فصل تابستان، کنار بزرگ ترین درخت افرا "کوچک محله"، گلی، به میهمانی و شور آفرینی عاشقش، خود را به آغوش امن باد شمالی سپرد و در تمام سال های بعد نیزهر چه از تمشک های سیاه و آبدار "باغ افرا"، خورد، سیراب نشد؛ اما سوسن قد همه گل دسته های عالم برای خود اجر اخروی خرید و خرابه نشین وادی دوست شد؛هم بازی های دوران کودکی هم اکنون با هم غریبه اند، زندگی به هر کدام از آن ها، رنگی متفاوت از دیگری بخشیده است؛

21/06/2008


خیالم را می بری به سال های هفتاد، به دربند تا کمی باد بخورم، عصرهای بهار و پیچش و شیون
 باد لابلای برگ ها؛ به درکه که دوباره جون بگیرم، من همون جا کنار آبشار دو قلو می شینم و جم نمی خورم، هنوزم دلت می خواد تو همون "پس قلعه" یه کلبه ای داشتی و صبح تا شب ساز می زدی؟ من همیشه دستام سرد و یخ زده بود. چقدر شعرهای سهراب رو می خوندی، چقدر پرنده می خریدی و آزاد می کردی؟ سهره فروش دم در مسجد ارک یادته؟ هر روز که رد می شدیم می گفتی، یه پنجاه تومنی داری؟ سر راه، هر چی داشتی و نداشتی داده بودی به دو پاکت سیگار که تا شب دودشون کنی. قیمت آزاد کردن یه پرنده پنجاه تومن بود، می گفتم: " نگاه کن! تو آزادش کردی اما اون رفت رو یکی از کاج های کاخ گلستان نشست، خوب این پرنده فروشه که دوباره شکارشون می کنه"؛ می گفتی: " تو به این کارهاش کار نداشته باش، یه لحظه آزادی هم غنیمته؛ بعدشم این پرنده فروش هم باید یه لقمه نون بخوره یا نه"! تنها و بی پول بودی، می رفتی دم در خیاطی "آقا مراد" و هر چی شلوار واسه کوتاهی بود یه جا می گرفتی و می گذاشتی ترک موتور داداشت و می بردی خونه و تا شب می نشستی و همه رو کوتاه می کردی؛ داداشت مثل تو عاشق نبود وهمون روزها اومد این جا و الان تو یه کارخونه کار می کنه و با یه دختر لهستانی دوست شده و دارند با هم زندگی می کنند. واسه کوتاهی یه جفت پاچهً شلوار چقدر بهت می دادن؟ کمتر از پنجاه تومن، نه؟ بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. زیاد رفتی خونه این "غلامی"، می دونستی بهش مشکوکند، نمی دونستی؟ خدا چقدر بهت رحم کرد اون روز که ماًمورها ریختن تو خونه اش. زنش "گوهر" می گفت غلامی شده بود مثل موش آب کشیده. داشت تو حوض خفه می شد؛ از دست مامورها خودشو اون جا پنهون کرده بود، آخرش هم سر در نیاوردم واسه چی هر دوشنبه می رفتی اون جا. مطمئنم که به غیر از غلامی کس های دیگری هم اونجا بودن! حالا که امروز فهمیدم تو هم از ایران اومدی بیرون دل تو دلم نیست، تو دیگه چرا؟ می گفتی اگه یه روز" البرز" رو نبینی می میری! بزرگ شده نه؟ من عاشق موهای فرفری اش بودم. بدون تو چی کار می کنه؟ دلم شور افتاده. اون وقت ها می گفتی خوندن شعرای سهراب سرحالت میاره اما الان می دونم که خوندن مثنوی هم دردی ازت دوا نمی کنه. برادرت می گفت بد جوری سرفه می کنی، بهش گفتم: " نمی ری ببینیش"؟ گفت: " براش پول فرستادم". دوست دختر لهستانی اش می گفت داداشت شده شکل اسکناس. نمی تونم باهات حرف بزنم. مطمئنم تا باهام حرف بزنی جمله دومت اینه: ببینم تو هنوز کتاب متابی، چاپ نکردی"؟ منم بگم: "نه"، و تو بگی،"زیاد زحمت نکش تا آخر عمرتم چاپ نمی کنی"... و قاه قاه بخندی"؛ شوخی می کنی نه؟ کاش دیگه سرفه نکنی؛

16/06/2008




پرستوهایی که زیر شیروانی خانه مان آشیانه دارند در طول روز در ارتفاع بالاتری پرواز می کنند، آسمان که می رود رنگ بگیرد چهچهه را آغاز می کنند و سفیر کشان در ارتفاعی پایین تر، بدین سو و آن سو و بر فراز آشیانه شان می چرخند. هیاهوی آن ها برایم آشنا نیست، هیچ گاه این همه پرستو را یک جا و با هم، ندیده بودم. به نظر می رسد سال هاست در زیر شیروانی منزل مان آشیانه دارند و هرگز دست آدمیزادی به آن ها نرسیده است، کسی به سمت شان سنگ پرتاپ نکرده و تخم های جوجه هایشان را چاشنی ناشتایی شان نکرده، دندانی استخوان های ترد و ظریف شان را خرد نکرده و تیر کمانی سنگی را حواله جان کوچک شان نکرده و حتی گربه ها نیز به عنوان طعمه ای جانانه به آن ها نگاه نکرده اند؛ آن ها آزادند و بی پروایی شان در پرواز به من احساس خوش زنده بودن را هدیه می دهد؛

07/06/2008

بیاد روان شاد نادر ابراهیمی

دست خط نادرابراهیمی
-----------------------------------
مرگ چیز خوبی نیست، مرگ به همه حرکت های یک انسان پایان می دهد. یک توقف ابدی . مرگ مانند تولد، زیبا نیست. چه آرزویی می توان داشت وقتی خاطره ها تکه تکه می شوند؟ کودکی من، شبهای زمستان، خانه شمالی، کنار پدر، سریال آتش بدون دود، کومه های حصیری ترکمن ها، دلیرمردی ها، گلن اوجا،عشق و وسوسه و خشم شان که در خیالم نقش زندگی می آفریدند. سریال "هامی و کامی" با صدای "نوری"، مرا با خود به سفر می بردند ... و این اواخر واژه هایش که به من جان زندگی می داد و اکنون نیز... این همه به آسانی به چنگ نیامده است بلکه فراستی را می طلبد که بزرگوارانه به روند زندگی نگاه کرده است؛


...
هلیا از مرگ می ترسی؟ مرگ- که می نامد و آگاه نمی کند حتی پارساترین مدعیان پارسایی را
...
من که از درون دیوارهای مشبک، شب را دیده ام
و من که روح را چون بلور بر سنگ ترین سنگ های ستم کوبیده ام
من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام
من- باز آفریننده ی اندوه
هرگز ستایش گر فروتن یک تقدیر نخواهم بود
و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد؛
زیرا نه من ماندنی هستم نه تو، هلیا
آنچه ماندنی ست ورای من و توست؛
...
از کتاب
بار دیگر، شهری که دوست می داشتم
نادر ابراهیمی

02/06/2008





عقربه های ساعت خواب را نشانم می دهند
رقص شاخه های نازک بید آشفتگی های تو را؛
بال های خاکستری هواپیماها بال پرواز هیچ کبوتر اسیری، نخواهند شد؛
باران می بارید آن روز عصر که پیرزن صدایم زد؛
فریاد می زد و می گفت کبوترهای من نان ندارند
روی یکی از برگ های دفترش نوشته بود
یک روز دیگر گذشت
فردا دوباره خواهد آمد و فرداهای دیگر نیز
حتی اگر از آسمان سنگ ببارد
من نباشم
تو نباشی
و
کبوترهایم گرسنه باشن
د

18/05/2008


ماه آوریل در جاده
Manchester & Chester







همیشه قصه سر هم می کرد و تحویل مادرش می داد. نمره های تک تمامی نداشت، درس حساب، که حرفش را هم نزن، فارسی و دیکته اش بد نبود، اما تاریخ و جغرافی را هر چه می خواند فایده نداشت، حفظ می کرد اما چه حفظ کردنی، تا سرش را می گذاشت روی بالش یادش می رفت چه خوانده! گاهی وقت ها هم به هپروت می رفت و صعود می کرد به قله اورست یا سر از حمام فین کاشان در می آورد، اما تا دلت می خواست فوتبال، این توپ وامانده به قول مادرش چه جانوری بود که خیالش و خودش دست از سرش
بر نمی داشت، هر جا یک توپ می دید برق از چشم هایش می پرید، اگر به او می گفتند وظیفه تو این است که صبح تا شب توپ بزنی، شکایتی نداشت اما اگر به او می گفتند یک مسئله ساده حساب را حل کن، تبش می گرفت؛ آخرش هم نتوانست دیپلم بگیرد؛ سر از دوچرخه سازی اوستا فرات در آورد و ده سال آزگار همان جا ماند و کار کرد تا اوستا فرات مرد و ورثه هم مغازه را فروختند و فقط دویست هزار تومان گذاشتند کف دستش و خداحافظ؛
مدتی در به در کوچه خیابان بود تا این که توانست در یک رستوران کاری پیدا کند؛ مادرش حرص و جوش می خورد که پدر آمرزیده آخر پدرت آشپز بود یا مادرت که سر از آشپزخانه در آوردی؟ گوش نداد. سرانجام آرزوی مادرش برآورده شد و این بار از رستوران بیرونش کردند؛ گویا یک مرتبه حواسش نبود و به جای اضافه کردن نمک به بیست کیلو گوشت کبابی، جوش شیرین و پودر لباسشویی اضافه می کند، دیگر این تو بمیری از آن تو بمیری ها نبود، اگر بیرونش هم نمی کردند خودش باید دمش را می گذاشت روی کولش و فلنگ را می بست؛
مادرش دو پایش را کرده بود در یک کفش که باید زن بگیری. آخر کو پول؟ کو زن خوب؟ کو خانه؟ اصلا کو کار؟ کو گوش شنوا؟ مادرش می گفت: آرزو دارم. کدام آرزو مادر من؟ پس خودش چه؟ آرزو نداشت؟ اصلا آرزو سیری چند؟
تا این که روزی از روزها یکی از بچه های قدیمی نان و نمک خورده سر راهش سبز شد و زیر پایش نشست که بیا از این مملکت برویم. مادرش هر چه طلا داشت فروخت و به یک شرط پول های خود را به او داد تا پسرش با زن های مو طلایی عروسی نکند او هم قول داد و پول های نداشته اش را که با هزار قرض و قول جمع آوری کرده بود داد به یک آدم نا درست و او هم همه پول ها را بالا کشید و یک لیوان آب تگری هم خورد رویش. ای دل غافل؛
بعد از به آب دادن این دسته گل، مادر بیچاره با هزار آرزو به عالم ابدی سفر کرد. گشت و گشت و گشت قهرمان ما و برگشت سرخانه اول. مجبور شد خانه را که در اجاره شان بود به صاحب خانه پس بدهد و برود و در یک اتاق زندگی کند. شستن ماشین هم خودمانیم زیاد هم بد نبود، هم فال بود و هم تماشا؛ شب ها هم سیگار فروشی می کرد، خرجش در می آمد اما قلب صاحب مرده اش مثل یک قمری بال و پر شکسته مرتب داخل قفسه سینه اش بال بال می زد و داشت خفه اش می کرد؛
آرزو سیری چند مرد؟

10/05/2008



لاله مهر دارد، هیچ گاه عاشق نشد اما احساس دارد
عصرهای طولانی بهار "ورکوره"، شب پره های سمج، مارهای سیاه بی آزار، نسیم خنک کوهستانی، سنگ های صدفی چشمه "لوزان"، پیچ رودخانه شش عروسان، وقتی به دریا می ریزد؛
خانه ییلاقی؛ همان روز که پدرت تو را با خود به شهر برد لاله، برادر کوچکت تا غروب آن روز پا برهنه و لخت روی خاک های کوچه غلتید و گریه کرد تا این که به تشنج افتاد، غروب آن روز پدرت تنها باز گشت، بدون تو. بعد از آن روز، اهالی آن روستا، دیگر تو را ندیدند، هنوز برادر کوچکت جای قدم های خالی تو را با نگاه خود می کاود. جبر فقر بود یا لذت معیشتی نو که پدرت تو را فروخت؟ به چه بهایی؟ بعد از آن روز دیگر کسی تو را ندید. سی سال گذشته،‌ شاید هم بیشتر. عصرهای طولانی بهارهای زیبای "شیره دره" را بیاد داری؟ چتر مخمل مژه های سیاهت را جه طور؟ شاید هم در گذر تلخ زمانه و عمرت، همه کودکی ها و برادر کوچکت را در لابلای دیوار سخت و محکم مطبخ آن خانه اربابی به دار کشیدی نازنین. جوانی ات لاله؛ این دنیا چنان که می گویند کوچک نیست. این دنیا خیلی بزرگ است. کجا هستی؟ تو هیچ جا نیستی. لاله در خیال من است؛
...

17/04/2008

مرد پشت پنجره


از کنار پنجره اش می گذرم، باران می‌‌‌‌‌بارد، چترش صورتی است، رنگش را دوست دارم، چشمان آبی اش را از پشت پنجره می‌بینم، مانند دو گوی درخشان می مانند. نامش را نمی دانم، قوز کرده راه می رود، گویا تنها زندگی می‌کند، مطمئنم خانه مرتبی ندارد، از آن خانه هایی که وقتی وارد می شوی پایت ممکن است به سطل آشغال وسط اتاق بخورد و یا حوله حمام و کف گیر و ماهی تابه و کفش ها را روی میز وسط اتاق ببینی. سایهٔ من گفت: باید ازش ترسید. گفتم: باید؟ چرا باید؟ سایه دوباره تکرار کرد: از اون انگلیسی های خطرناکه؛ شاید هم آدم بکشه. گفتم: نه، شاید از خارجی ها خوشش نیاد اما محاله آدم بکشه
هر بار می روم کتابخانه از مقابل پنجره اش می گذرم؛ یک پنجره سفید که اطراف آن با پیچک های زرد و سبز پوشانده شده است؛ در حیاط خانه اش علف های هرز از سر و کول هم بالا رفته اند، تک درخت میان باغچه، هر بهار گل های شیپوری شکل بنفش رنگ را به هدیه می آورد. نمی دانم نامش چیست؟
چه فرقی می‌کند نامش چه باشد؟ آن روز ناگهان در کتابخانه او را دیدم، برای اولین بار بود که رو در رو شده بودیم، پشت سرم ایستاده بود و به من خیره شده بود؛ از چترش آب می چکید، نگاهی به بیرون انداختم، هوا آفتابی بود، گفتم: چترتان کتاب‌هایم را خیس کرد؛
گفت: چتر من خیس نیست؛
اما چترش خیس بود؛
سایهٔ من از پشت دستم را کشید و گفت: من می ترسم، بیا بریم؛
دوست داشتم باز بمانم و با او حرف بزنم. مسحور آبی چشمانش شده بودم. عذر خواهی کرد و رفت پشت یکی از میزها نشست و سرگرم خواندن روزنامه شد. تمام راه را به او فکر می کردم. هنگام برگشت به خانه، از کنار خانه اش گذشتم. با تعجب دیدم پشت پنجره ایستاده است؛
سایه گفت: برادر دو قلو دارد؛
خودش بود. او برادر دو قلو نداشت. مدتی بود او را می شناختم. خودش بود، اما وقتی از کتابخانه بیرون آمده بودم او هنوز نشسته بود و سرگرم خواندن بود؛ تنها مسیر کتابخانه به خانه او کوچه ای بود که من بدون درنگ از آن راه آمده بودم. اگر از کتابخانه بیرون آمده بود باید از مقابل من می گذشت و من حتما او را می دیدم؛
سایه گفت: او در کتابخانه است؛
اما من مطمئن بودم کسی که پشت پنجره ایستاده است خودش است. رنگ چشمان آبی اش از پشت پنجره سفید شده بود؛

10/04/2008

صیادی

آرزوی زن همان روز تمام شد؛ مانند آرزوی صید یک صیاد. صیاد ماهری نبود اما صید خود را خیلی طول کشید تا فراموش کرد؛
برای بدست آوردن دوباره زن، تلاشی نکرده بود صید؛ این بار زن، صیادی را فراموش کرده بود و بد جوری صید شده بود، خودش انتخاب کرده بود، رفته بود تا شکار شود، شیرین و لذیذ بود. خودش را تکه تکه کرد و خورد، روی آتش کباب شد و گوشت تنش سوخت؛
زمستان بود. پنج شنبه روزی سرد. خورشید در پشت کوهی از مه و غبار محلی پیدا و پنهان می شد. اتاق سرد بود. دیوارها سیمانی بودند، هیچ وسیله گرمایی نبود. واق واق سگ های شکاری از بیرون به گوش می رسید. چکمه های سیاه زن کنار در جفت شده و دهن کجی می کردند. پتوی کهنه و رنگ و رو رفته سبز یشمی با گل های سفید و آبی اصلا تمیز نبود، پر از مو بود. موهای بلند سیاه زنی روی آن دیده می شد، یکی از موها را با دستش کشید، بلند و سیاه بود، عق زد؛ اثری ازشکار های گذشته این اتاق. دیده بودید تا حالا کسی خودش را صید کند؟ ابله وار دوست بدارد، کرکس وار بوسیده شود و با خودش بگوید دوست داشتن یعنی همین؛
کجا و در کدام کتاب به او چنین یاد داده بودند؟ آدم ها ی اطرافش همیشه خمیازه می کشیدند. اخمو بودند. نمی خندیدند. انگار بدنیا آمده بودند تا به او توپ بیایند و تشر بزنند. به او بگویند نمی فهمد و خر است. هیچ وقت با ملایمت با او صحبت نشده بود، هیچ گاه مادری نداشت تا او را در آغوش بگیرد. بازیگر خوبی هم نبود. نمی توانست کسی را رنگ کند. عوضش تا می توانستند او را رنگ کردند. نارنجی. صورتی. سیاه؛
زیر سیگاری را از زیر میزی چوبی و قدیمی بیرون کشید و سیگاری روشن کرد. سرمای اتاق. شعله فندک. آتش سیگار. موقتی بود. زود تمام شد. آتشش زود فروکش کرد. سریع رنگ باخت. هیچ لذتی نبرد. دل شوره آمیخته با ترس وجودش را ناگهان از بیخ و بن بر کند. می خواست زود خلاص شود. دمپایی پاره و بزرگ قهوه ای بیرون در را پوشید و لخ لخ کنان به سمت دستشویی رفت، عو عوی سگ ها، دندان های آن ها، نگاهشان نکرد، سرش را انداخت پایین. اگر سرش را می بریدند کسی خبر دار نمی شد، جنازه اش را هم چند روز بعد پیدا می کردند، اما کسی او را نکشت. آب سرد بود، آفتابه سوراخ بود، کثافت زد بالا، ساده لوحانه عاشق شده بود؛
مثل تفاله دورش انداختند. وقیحانه بود. ماه رمضان تمام شده بود. همه روزه ها را گرفته بود. صیغه ای چند ساعته؛ دیگران بیشتر می فهمیدند. گول خورده بود. درست مانند یک دختر چهارده ساله فریبش داده بودند؛
تا شب چند بار زنگ زد. روزها و روزهای بعد نیز، اما مرد دیگر جوابش را نمی داد. خودش را حسابی باخته بود. روی زمین بند نبود. احساس نا خوشایند فریب به صورتش سیلی می زد؛
فلکه آریا شهر، خاموش و بی روح بود. امید وصلی واهی؛ صادقیه، بی مهری زمستان را به خاطرش می آورد. پیاده اش کرده بودند همان جا؛
از مرد، اثری باقی نمانده بود. تنها یک زخم بزرگ فریب، زن را از درون می سوزاند. خیلی طول کشید تا خودش را هضم کرد؛ شکاری که صید خودش شده بود؛

08/04/2008

مراسم تدفین محبت





چگونه می توانم همه روزهای خوبی را که با تو داشتم فراموش کنم؟ قلب تو با من نیست؛ باید یک خط قرمز پررنگ روی همه آن خوبی ها بکشم و خودم را برای یک بار هم که شده خلاص کنم، هیچ کس نمی تواند به من در این راه کمک کند جز خود من. تو دیگر رفته ای، من در این دوری و این فاصله غریب، دور شدن تدریجی تو را هر گز نخواستم قبول کنم حتی برای لحظاتی. اما الان دیگر می دانم و یقین دارم که تو رفته ای و دیگر راه بازگشتی برای پدید آمدن تمام آن محبت های گذشته وجود ندارد. فاصله ها همه آن روزهای خوب و شاد و عمیق را بهم ریخت و نابود کرد و لعنت به فاصله که غریبانه به صورتم سیلی زد و من کبود و رسوا شدم و باز امیدوار به آمدن دوباره تو چشم به دور دست ها دوختم. روزهای بیاد ماندنی با تو بودن به خاطرم می آید و من پوسیده شدن همه آن روزها را می بینم، من نیز از نبودن تو عصبانی هستم و به اطرافیانت از دور نگاه می کنم که چه بی رحمانه همه حلقه ها را شکستند تا نباشم، تا محبت من نباشد. تو رفتی، او رفت، همه رفتند، اما من ماندم با حصاری از علائق دفن ناشدنی و بیاد ماندنی که روزها و ماه ها سوهان روحم شد و مرا خراشید و تراشید؛
این طبیعت زندگی ست، روزی همه آن هایی را که داشتیم از دست خواهیم داد و چیزهای تازه جای آن ها را خواهد گرفت، من نمی دانم چه اشتباهی کردم؟ اما همین قدر می دانم که اشتباهی هم اگر بوده فاصله ها نابود کننده هر حلقه این زنجیر بودند و من نتوانستم سدی باشم در مقابل سیل ویران کننده این محبت. هیچ منفعتی در کار نیست، در هم شکستم، چه دیگر با تو باشم وتو در کنارم، چه دیگر تو نباشی و من این همه فاصله را هر روز درو کنم. تو مدت هاست که رفته ای و من چه بزدلانه هنوز می خواهم تو را در میان کلماتم داشته باشم؛
لعنت به این هم بستگی خونی؛

26/03/2008

هفت آرزوی محال

...



از زهرا نوری عزیزم ممنونم که یه سوژه بهم معرفی کرد تا راجع به اون بنویسم. زهرا جان، از هفت آرزوی محال گفتی و هزاران آرزوی محال به ذهنم آمد و رفت. ممنونم که به ذهن خسته ام کمک کردی؛ هفت آرزوی محال من به ترتیب؛

نبودن هیچ فقیر و گرسنه ای در دنیا؛

حذف همه زندان ها و قفس های دنیا؛

دیدن دوباره پدرم. ( پدرم چند سال قبل از این دنیا سفر کرد و رفت. می دانم از محالات است که دوباره این جا و در بین مردمان و در خانه خودم او را ببینم و ازاو پذیرایی کنم، همیشه می گفت فروغ دست پختت خیلی خوشمزه است، یاد آخرین جوجه کبابی که با زعفران و آب لیمو برایش پختم به خیر، بعد که دکتر آمد گفت به هیچ عنوان نباید زعفران بخورد از خودم خیلی خجالت کشیدم. می خواستم خود شیرینی کنم تا دوباره پدرم از من تعریف کند و بتواند دو قاشق هم شده غذا بخورد)؛

پرواز با بالن به تنهایی و صعود به بالاترین ارتفاع ممکن؛

غواصی دراعماق دریاها و اقیانوس ها و دیدن یک پری دریایی؛

موتور سواری با سرعتی سرسام آور در یک جاده کوهستانی؛

زندگی کردن با حیوانات به صورت گروهی، جایی که هیچ انسانی نباشد، دوست شدن با آن ها و وارد شدن به دنیای واقعی شان؛

قلمت همواره سبز باد زهرا عزیز؛
...
، " داستان " بی
از علی اشرف درویشیان

15/03/2008

عیدتان مبارک



نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی بسمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد


...


هفت سین ما

________________





نوروزتان مبارک و امروز و هر روزتان بهاری باد؛
____________________________________________


چهار شنبه سوری مبارک. می بوسمت ایران من

___________________________________


امروز عصر می روم ماهی قرمز عید مان را بخرم، سنبل را از گل فروشی انگلیسی و سمنو را از فروشگاه ایرانی؛ باید بروم از مارکت شهر" بری" و برای سبزی پلو ماهی شب عید، ماهی سفید بخرم، باران می بارد، سال گذشته همین موقع می رفتم فرودگاه، پارسال هم همین موقع باران می بارید. مادرم بعد از چهار سال و نیم دیوارهای خانه را آذین بسته بود و منتظرم بود.امسال پشت تلفن بغض گلویش را فشرد و گفت: یادته با هم رفتیم ماهی روی سفره هفت سین و آجیل و شیرینی خریدیم؟ بغض گلویش را قورت داد و گفت: امسال رفتم، همه آنها را خریدم و تمامش بیاد تو بودم فروغ! کی دوباره تو را می بینم؟

یاد این ترانه پویا افتادم

سفر یه شعره، سفر یه قصه ست
سفر، رهایی از فصل غصه ست

با من سفر کن

دریا به دریا

ساحل به ساحل

تا اوج رویا

سفر عبور از مرز تکراره

هر جای تازه دنیایی داره

پرنده ای باش با بال پرواز

پر کن فضا را با شعر و آواز

کاشکی تو باشی همسفر من

تا بی نهایت بال و پر من

سفر همیشه همسفر می خواد

دل کندن از غم بال و پر می خواد

...

12/03/2008



تابستان کودکی ام خنک بود، گاهی با گرمایی شرجی که نسیمی ملایم نوازش وار روحم را خنک می کرد. جراحی، مسافرت ها، دریا و عصرانه های آن در کنار خاله و خاله زاده ها و دایی و دایی زاده ها، عروسک هایی که هیچ گاه نداشتم، آزادی های من، شکوفه های نارنج، گربه هایم، کوچه باریک و طولانی که به یک شاهراه ختم می شد: شاهراه نخستین عاشقی من، درختان تبریزی، شادی های کوچک من، جوجه های لطیف و کوچک بهاری و مرغک های بی پروای عاشق لجام گسیخته، عطر گل یاس و درخت انبه همسایه؛
کودکی من مانند یک حفره، گاه و بی گاه احساسم را می دزدد و در خود فرو می برد. آخ؛ چقدر آن روزها زیبا بودند، مانند ابرهای بهاری در پهنه آسمانی نیلگون با ترنم خاص باران شمالی؛
دوست دارم یک روز، تنها یک روز به آن روزها برگردم و در سایه درخت بزرگ نارنج باغ بنشینم و برای خودم گردنبندی از شکوفه های معطر آن درست کنم و به گردنم بیاویزم و مست و مدهوش رایحه آن به کوچه بروم و در حسادت های کوچک کودکانه ام بغلتم و کسی امر و نهی نکند، کنار رودخانه بنشینم و پاهای کوچک و لختم را در آب ببینم و با چشمان کوچکم ماهی های شناور دم سیاه خاکستری را تعقیب کنم و دور و برم را بپایم تا کسی خبر آزادی های کوچک و پنهان مرا به مادر نرساند؛
روزها در این جا، ساده و بی تکلف از کنار هم یکی پس از دیگری می گذرند، چشم به هم گذاشتم تابستان و پائیز آمدند و رفتند و اینک زمستانی دیگر را از سر می گذرانم، کو گردنبندهای خشک شده و گیلاس هایی که به جای گوشواره به گوش هایم می آویختم؟
دیشب چرا خواب تو را دیدم زندگی ام، دلم برایت تنگ شده است، سال هاست تو را ندیده ام؛ کو محرمی تا از او حال تو را بپرسم دردانهً جوانی من؟



10/03/2008

...
Maureen Cavanaugh



FRANCESCA LO RUSSO

...
نرده های خانه ات تو را از کوچه ها جدا می سازد
و من دیگر در زیر باران تند فروردین و در میان بادهای آذری ننشسته ام که بیایی و من بار دیگر نخواهم گفت: هلیا! گریز اصل زندگی ست
گریز از هر آن چه که اجبار را توجیه می کند
بیا بگریزیم
کلبه های چوبین،کنار دریا نشسته اند
و ما با مرغان سپید دریایی سخن خواهیم گفت
ما جاده های خلوت شب را خواهیم رفت
به آواز دور دست روستائیان گوش خواهیم داد
و به هر پرنده ی رهگذر سلام خواهیم گفت
از عابران نشان یک مهمانخانه ی متروک را خواهیم گرفت و آن ها هر چه بگویند ما نخواهیم شنید
....


شهر آواز نیست که رهگذری به یاد بیاورد، بخواند و بعد فراموش کند
هیچ کس شهری را بی دلیل نفرین نخواهد کرد
هیچکس را نخواهی یافت که راست بگوید که شهرم را نمی شناسم
انسان ، خاک را تقدیس می کند
انسان در خاک می روید چون گیاه و در خاک می میرد
هلیا! تو مرا از من جدا کردی. تو مرا از روییدن باز داشتی. تو هرگز نخواهی دانست که یک مرد در امتداد یازده سال راندگی چگونه باطل خواهد شد. حالیا تو با درخت ریشه سوخته یی که به باغ خویش باز می گردد چه می توانی گفت؟
در انتهای شب، گرگ ها سفر می کنند
...


آن‌چه هنوز تلخ‌ترین پوزخندِ مرا برمی‌انگیزد‌ "چیزی شدن" از دیدگاه آن‌هاست، آن‌ها که می‌خواهند ما را در قالب‌های فلزی خود جای بدهند. آن‌ها با اعدادِ کوچک به ما حمله می‌کنند. آن‌ها با صفر مطلق‌شان به جنگ با عمیق‌ترین و جاذب‌ترین رؤیاها می‌آیند و ما خردکننده‌گان جعبه‌های کوچک کفش هستیم

...

نادر ابراهیمی

09/03/2008

آسمان من از حیاط پشت خانه

پاسخ به سارا عزیز، که از متنی که در پایین همین پست گذاشتم ناراحت شده بود. راستی سارا جان از خودت پرسیدی واقعا چه نکته ای در متن من تو راآزارداد؟ اگر کمی فکر کنی می توانی دوباره به همان جملات برگردی و بخوانی شان؛

متن هایی که در وبلاگ می گذاریم از چند جنبه قابل بررسی هستند. گاهی تنها اطلاع رسانی موضوع برایمان مهم است و گاهی تاثیر جاری در موضوع علاوه بر اطلاع رسانی بدنبال کششی که ایجاد می کند موثر واقع می شود. موثر واقع شدن چه از جهت منفی و چه مثبت نشان بر موفقیت متن است؛


گذاشتن یک متن در یک وبلاگ شخصی، دال بر تائید همه جانبه آن نیست؛ شما می توانید به هر گونه فیلم و موزیک و خبر و رویداد مهم تاریخی، اجتماعی، سیاسی و غیره اشاره داشته باشید ضمن این که دلیل بر این نیست که آن رویداد را از تمام جوانب بررسی کرده اید و هیچ نقطه ابهامی در ذهنتان نیست پس مورد قضاوت قرار گرفتن از جانب خواننده کاملا بی مورد است؛
وقتی شخصی یا موضوعی در متن ها مهم شناخته می شود، آن را به کل جامعه و اشخاصی که در آن زندگی می کنند تعمیم ندهیم؛

به من می گویید چرا کانال ایران را گرفتم؟
رادیو و تلویزیون انگلستان به منظور پخش این گونه مستندات کانال مشخص یا به عبارت دیگر کانال ایرانی ندارد؛ به علاوه این که، ساخت مستندات اجتماعی، فرهنگی، دینی و غیره جزء چارت های اصلی بی بی سی است. برای من که یک ایرانی هستم فیلم هایی از این دست بسیار جذاب تر است تا اینکه وقتم را ساعت ها پای مستنداتی تلف کنم که دارای هیچ گونه ارزش اجتماعی نیستند و تنها از جنبه شخصی به آن ها پرداخت می شود؛


در این متن هیچ گونه مقایسه ای بین دو جنسیتی های ایران وانگلستان، صورت نگرفته است. پرداخت به این گونه موضوعات در توان من نیست چون مطالعه اندک در این زمینه( دوجنسیتی های انگلستان) برای نوشتن کافی نیست؛


این موضوع آن قدر عمق دارد که بتوان ساعاتی به آن فکر کرد، عصبانی نشوید، اگر می خواهید توهین کنید اما تحقیر نکنید، ما که در خارج از کشور زندگی می کنیم از شما جدا نیستیم. گاهی مهربانی کردن هم از یادمان می رود؛


بیان احساس آسیبی وارد نمی کند، تنها ممکن است آزار دهنده باشد؛ هنگامی که آزار دهنده شد، بعضی از ما به جای این که قدری تامل کنیم و به فکر فرو رویم برای حفظ آرامش مان، آهسته به راه خودمان ادامه می دهیم؛

یادمان نرود گاهی لازم است به جای قضاوت همدیگر، سکوت کنیم. قضاوت به عهده ما نیست؛

با سپاس فراوان


28/02/2008

Be Like Others


شبی که دوستم
هدیه مسج فرستاد که ساعت 9 شب، کانال دوم بی بی سی یک برنامه مستند در با

ره ایران دارد بعد از گذاشتن نیکی در تختش، ساعت 9:15 دقیقه کانال تلویزیون را روی بی بی سی 2 ثابت نگاه داشتم و با کنجکاوی سرگرم تماشای برنامه شدم. پخش فیلم های مستند در خصوص ایران و اوضاع و احوال اجتماعی آن تازگی نداشت اما این فیلم به گونه ای دیگر بود؛
مهر سرزمین مادری کماکان با روحم عجین شده بود وقتی خیابان های تهران را دیدم و زندگی افرادی که به جرم دوجنسیتی بودنشان، گوشه گوشه شهر پراکنده بودند. علی اصغر( نگار)، یکی از پسرهایی بود که تصمیم داشت در یکی از کلینیک های وابسته به بهزیستی عمل کند و تغییر جنسیت دهد؛
از این گونه بیماران، قبل از جراحی تست های لازم گرفته می شود و اگر جنسیت واقعی آن ها کاملا مشخص گردد به میل و خواسته خود تغییر نام داده و شناسنامه می گیرند ؛ علی اصغر هم نام خود را به نگار تغییر داده بود؛ او می گفت وقتی لباس زنانه می پوشم و بیرون می روم، به دفعات از من سوءاستفاده می شود و مورد آزار جنسی قرار می گیرم؛ زیرا رسما یک مرد هستم اما در حقیقت یک زن. او تمایل داشت تا تن به عمل جراحی بدهد تا تکلیفش روشن شود، به قولی یا مرد باید بود یا زن. مددکار بهزیستی به او می گفت این خود تو هستی که اجازه می دهی تا دیگران از تو سوءاستفاده کنند، اگر خودت نخواهی این اتفاق نخواهد افتاد؛
حالم دگرگون شد و بغضم را قورت دادم وقتی دیدم دکتر معالج او، قرار روز عمل را با او گذاشت و به هنگام خداحافظی به او گفت:"خداحافظ دخترم". آیا تاکنون کسی تا این حد مهربانانه او را "دخترم" خطاب کرده بود؟
با تمام این مشکلات و با وجود طرد شدن از سوی خانواده، علی اصغر( نگار)، تن به عمل داد. بعد از عمل جراحی هیچ کدام از اعضای خانواده علی اصغر( نگار) تمایلی به دیدار دوباره او نداشتند و او دیگر حتی حق ورود به روستایی که در آن جا متولد شده بود را نداشت، همه نگران آبروی خود بودند؛
اشک های او را تا آخر فیلم نمی بینیم، وقتی حرف می زد همیشه می خندید. یک سال بعد از عمل جراحی، او با تعدادی از زن های دوجنسیتی دیگر در خانه ای زندگی می کردند و از طریق خود فروشی امرار معاش می کردند. می گفت دیگر به روحم فکر نمی کنم. چون جسمم را در اختیار می گذارم و پول می گیرم. عشق برای من بی معناست. از همان زمان که خانواده ام مرا طرد کردند نتوانستم دیگر به عشق فکر کنم. به این جا که می رسد ناگهان با تمام ممانعت از گریه کردن، چهره اش را در آغوش دستان مردانه و زمختش پنهان می کند تا کسی اشکهایش را نبیند. زمانی خانواده او نگران آبروی خود بودند و اکنون هر روز که خورشید می تابد و هر شب که ماه آسمانی بر می آید نگار آبروی خود را از خریداران گم کرده آبرو، طلب می کند؛
پی نوشت: روایت من گزیده مختصری از زندگی نگار بود. باید خاطر نشان نمود که افراد بسیاری که تن به این گونه جراحی ها داده اند هم اکنون از داشتن یک خانواده خوشبخت و سالم بهره مندند و یا اگر تشکیل خانواده نداده اند زندگی سالمی را از سر می گذرانند؛
گزارش بخشی هایی از فیلم در سایت بی بی سی و بی بی سی فارسی
مصاحبه با طناز اسحاقیان کارگردان و تهیه کننده فیلم مانند دیگران باش
آشنایی با کارنامه هنری
طناز اسحاقیان

22/02/2008

ثبات فکری زمانی میسر خواهد بود که با آگاهی و شعور با موانع رو در رو گردیم؛
با اقتدار قدم برداشته و هراس نداشته باشیم و
اهداف دراز مدت و کوتاه مدت خود را همواره مد نظر داشته باشیم و دنبال کنیم؛
در این صورت است که می توانیم قابلیت هایمان را کشف کرده و شایستگی خود را به خود و دیگران نشان دهیم؛





13/02/2008

الیاس مرا دوست نداشت؟

اسماعیل همه بادکنک ها را باد کرده بود و لیلا نشسته بود میان آن ها وقتی یکی از بادکنک ها ترکید توی صورتش؛ تمام روز کتف دستت با تو گریه می کرد! چرا لیلا را زودتر از اتاق بیرون نیاوردی تا بادکنکی را نترکاند و اسماعیل تو را نزند؟ قیمت یک عدد بادکنک مگر چند است مهربانو؟ چطور می توانی سنگینی دست اسماعیل را تمام روز روی پشتت تحمل کنی وقتی او محکم، گره بزرگ بادکنک های باد شده رنگی را به چنگ گرفته است؟ باد، این باد شرقی سوز دارد. می سوزاند. انگشتان دست اسماعیل باد کرده است مه بانو. چرا دستکش هایش را نبافتی؟ دستش سنگین است؟
لیلا را بیاور کنار شبدرها. نگاه کن، شبنم ها را ببین که چگونه نشسته اند روی برگ برگ ها. با آن ها گریه می کند لیلا. شبدرها را نوازش داده است حریر مه شبانگاهی. اسماعیل هنوز برنگشته. فکر می کنی چند تا از بادکنک ها را فروخته باشد؟
زندگی می گذرد مه بانو. این را الیاس گفت. آخرین شبی که آمد در خانه مان، یادت است؟ تو لیلا را هفت ماهه آبستن بودی. آمده بود خدا حافظی. یک پیراهن پوشیده بود که رنگش سورمه ای بود با خط های آبی روشن راه راه. گفتم نگاهم کن الیاس. حسرت یک نگاه را به قلبم گذاشت و رفت. گفت نمی خواهد خاطره آخرین نگاهم را با خودش ببرد. چرا الیاس دیگر برنگشت خواهرکم؟
تبعید و زندان یا مرگ و زندگی، کدام یک نصیب آهنگ زندگی اش شد؟ وقتی الیاس رفت تا صبح گریه کردم و خروس خوان صبح بود که دویدم به سمت امامزاده. صورتم ورم کرده بود. تو آمدی و مرا به خانه آوردی. الیاس مرا دوست نداشت مه بانو؟ وقتی رفت، باد تند می وزید. آب هم اگر یک جا بماند بو می گیرد. لجن می شود. شکم اسماعیل خیلی ورم کرده است، یکی از این روزهاست که از پا بیندازدش. این را ابوالقاسم خان گفت، خودم با گوش هایم شنیدم که گفت اگر اجاره این ماهت را هم ندهی خودم می ترکانمت اسماعیل. اگر اسماعیل بیفتد با لیلا می روی تا همه بادکنک های نفروخته اسماعیل را بفروشی، مگرنه، بانو؟

30/01/2008











By: Mandy Godbehe


A new day has just begun
time to bask 'Neath the sun
Yesterday is dead and gone
to a new day you belongRejoice and be glad
there's no need to be sad
Leave your burdens behind
allow only good to fill your mind
Make the best of this new day
only good will come your way


Have A Good Day!

Written by Mary E. Carpio

یک روز جدید آغاز شده
خود را به تمامی به گرمای ملایم آن بسپار
دیروز گذشت و فنا شد
تنها امروزست که متعلق به تو است
از شادی به وجد بیا
غمگین نباش
همه ناگواری های گذشته را پشت سر بگذار
اجازه بده که تنها خوبی ها فکر تو را پر کنند
امروز را بهترین روز زندگی ات بساز
خواهی دید که تنها کامیاری و خیر همسفرت خواهد شد

17/01/2008

فخری مگر چند سالش بود؟





هر چه فکر می کنم چه وقت بود که رضا زنگ زد و گفت بالاخره فخری چشماشو برای همیشه
 بست، یادم نمی آید. کامران هنوز برنگشته، از رختخوابم بیرون می آیم و می روم کنار پنجره. پنج صبح است، چراغ های بالای تپه روبرو روشنند، کاش می توانستم کمی قدم بزنم؟ اگر بچه ها بیدار شوند چه! یکی بیدار می شود و آب می خواهد و دیگری پشت سرش بهانه شیر را می گیرد. فخری مگر چند سالش بود که رضا گفت بالاخره فخری چشماشو برای همیشه بست. حتما خیلی از دستش خسته شده بودند. حرف هم که نمی شد زد. تا چیزی می گفتم خود رضا زودتر از همه شاکی می شد و می گفت تو یکی دستور صادر نکن ، پا شدی رفتی اون سر دنیا و خودتو راحت کردی
هوا هنوز روشن نشده اما خواب از سرم پریده. فخری مگر چند سالش بود؟ این زمستان می شد چهل و هفت ساله. از اتاق خواب بیرون می آیم، هر شب چراغ هال را به خاطر بچه ها روشن می گذارم تا موقع رفتن به دستشویی زمین نخورند، اگر چه همیشه خودم بیدار می شوم و می برمشان؛
آینه قدی هال، بی قواره است، وقتی خودم را داخل آن می بینم، می ترسم، چرا این شکلی شده ام! رنگم پریده، موهایم وز کرده و چشمانم قرمز شده، یادم نمی آید گریه کرده باشم؛ شانس آوردم کامران هنوز نیامده ، اگر مرا اینطوری ببیند، به طور حتم می گوید: نمی تونی یه ذره به خودت برسی؟ شدی مثل جادوگرها
رضا گفته بود هزینه مراسم کفن و دفن فخری خیلی می شه، این را هم گفته بود که قبر خیلی گرون شده و نمی دونیم چیکار کنیم؟ شرم اجازه نداد به او بگویم، رضا جان تو که کارخونه داری، تو دیگه چرا! حالا چه طوری به کامران بگویم؟ قرار شده بود که برای کفن و دفن و فاتحه خوانی و مراسم سوم و هفتم همه پول بگذارند؛ اگر به کامران بگویم مثل بمب منفجر می شود و بد و بیراه عالم را نثار رضا می کند. از دست این کامران! زندگی در اروپا یک سر سوزن هم او را عوض نکرده است؛
کامران هرگز فخری را ندیده، او خواهر ناتنی من بود. روزی که بابا جان فخری را به خانه آورد، همه اهالی خانه رو ترش کردند. مادر جان می گفت آقا جان بیخود این دختره، فخری را نیاورده، باباشو می شناسه، خود مامان جان هم حدس می زد چه کسی باشد اما هرگز به ما بچه ها نگفت که فخری از چه ایل و طایفه ئیه؛ رضا همیشه می گفت مامان جان یک روز قبل از فوتش، فخری رو برد پیش خودش و تو گوشش یه چیزهایی زمزمه کرد. فردای آن روز فخری افتاد به سرفه، همان روز که مادر جان از دنیا رفت، همه می گفتند فخری سرفه را بهانه قرار داده تا در عزاداری مادرجان کار نکند، بعد از آن روز فخری دیگر روز خوش به خودش ندید. سرفه ها امانش را برید و بعدها بیماری سل، خانه نشینش کرد؛
صدای بسته شدن در که می آید رشته افکارم پاره می شود. کامران خوشحال و سرزنده است اما وقتی مرا می بیند لب و لوچه اش آویزان می شود، بدون مقدمه می گوید: باز که تو نصف شب مثل ارواح تو خونه راه می ری، بدون مقدمه می گویم: فخری مرده. او هم بی مقدمه می گوید: واسه همین عزا گرفتی؟ خوب راحت شد بدبخت. می خواست زنده بمونه چیکار کنه! یه عمر همون جوری زمین گیر می موند. چیزی داری من بخورم؟
کامران هیچ وقت حال مرا نمی فهمد، فخری همه اش چهل و هفت سالش بود. به آشپزخانه می روم و شام شبش را می گذارم داخل ماکروویو تا گرم شود، می گویم: دوست دارم برم ایران. شاید بتونم به مراسم شب هفت برسم
بچه ها رو چیکار می کنی؟ -
کوچیکه رو می برم، بزرگه بمونه پیش تو. زود بر می گردم -
با کدوم پول؟-
پول؟ حالا چطور بگویم رضا هم سفارش داده برای کفن و دفن فخری پول بفرستم؛
کامران همیشه خیلی زود آب پاکی را می ریزد روی دست آدم؛
لازم نکرده بری. من که هر شب کارم. تاکسیه، نرم گشنه موندیم با این همه قسط و هزینه آب و برق و کوفت و زهر مار. پول ندارم بهت برم بری ایران، می دونی بلیطت چند می شه ؟
دلم هوای ایران را دارد. هوای فخری را دارد. حال و هوای فخری مثل پیچک خانه بهارستان تمام جانم را پر کرده است. دلم می خواهد آن جا باشم. بروم سر قبر فخری. سر قبر باباجان و مادر جان، بروم و یک دل سیر اشک بریزم اما چیزی نمی گویم،
کامران که مشغول خوردن غذا می شود، من هم می روم تا بخوابم؛ گیجم، در تاریک و روشن هال، یکی از بچه ها را وسط هال می بینم که دراز کشیده و مرا نگاه می کند
اینجا چیکار می کنی پسرم؟
گشنمه مامان
بیا برو سر جات بخواب، الان که وقت غذا خوردن نیست
بابا اومده داره چیز می خوره. منم گشنمه
به زور او را به دستشویی می برم و بر می گردانم به رختخوابش . وقتی دوباره دراز می کشم در فکر اینم که چه ترفندی بکار ببرم تا بتوانم کمی پوند از چنگ کامران بیرون بکشم و بفرستم برای رضا تا خرج مراسم عزاداری فخری کنند؛